تبليغاتX
www.shereno.com من . خدا . پروانه
 

هفته های من

تازگی ها کمی هفته هام زودتر میان و میرن. روزها با قرار قبلی یا بدون قرار قبلی یواشکی رد می شن و میرن. به کجا؟ نمی دونم اما می دونم سریع میان سریعتر میرن. کمتر می نویسم. کمتر می خونم. کمتر راه میرم. بیشتر کار می کنم. بیشتر می بینم. بیشتر حرف می زنم. بیشتر فکر می کنم. بیشتر مواقع بهتر و کمتر می خندم.

 

یک هفته با چرک نویس هایم


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 10:28 موضوع خاطره | لینک ثابت


وقتی نباشی

وقتی نباشی:

 

وفتی نباشی ( به هر دلیلی و هر جایی ) خیلی چیزها پیش میاد. بعضی هاشون سو تفاهمه ( جدیدترینش اینه که من و مسعود یکی هستیم!!!). بعضی هاشون شبیه به سو تفاهمه  ( ... ) و بعضی هاشون اصلا ربطی به سوتفاهم نداره ( ! ).

 

وقتی نباشی بعضی ها می فهمن که نیستی و شروع می کنن به فکر کردن. که چرا بودی، چرا نیستی، کجا هستی، چرا هستی، آیا اونجا که هستی خوبه، بده، فرقی نداره یا اصلا کلا مهمه که هستی یا نیستی و خیلی چیزای دیگه.

وقتی نباشی دلت واسه یه جاهایی یه چیزایی، یه جورایی تنگ می شه.

وقتی نباشی شمارگر وبت آروم کار می کنه. خیلی واست جالبه که حتی روزهایی که خودت نمی تونی سر بزنی کسی سر بزنه. با وجود اینکه چند وقتی ( خیلی وقتی ) می شه چیزی ننوشتی. واست جالبه که بدونی اون کیه که هر روز به وبت سر می زنه. اون آی پی مرموز. تو مرور گر وبت دنبال چی می گرده. واست جالبه که بدونی از چه کشوری با چه سیستم عاملی با چه مرور گر اینترنتی بهت سر زدن.

 

وقتی نباشی هی به این فکری که کی کارهات تموم می شه تا بتونی به کارهات برسی.

وقتی نباشی هی دلشوره می گیری که بعضی از کارهات خیلی عقبه.

وقتی نباشی، نیستی. پس از خیلی چیزا خبر نداری. فقط گاهی وقت ها گوش سمت چپت زنگ می خوره و باید بگی خدایا کمک و بعضی وقت ها هم گوش سمت راستت که باید بگی خدا کنه همیشه همین باشه و بعضی وقت ها هم هر چی گوش کنی هیچ صدایی نمی آد و هر چی فکر کنی هیچ چیزی تو ذهنت نمی آد و هر چی بنویسی هیچ چیز جالبی تو نوشته هات پیدا نمی شه و هر چی بدووی به هیچ جایی نمی رسی و هر چی هر کاری کنی هیچ چیزی گیرت نمی آد.

وقتی نباشی خیلی بده.


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 18:3 موضوع خاطره | لینک ثابت


ماه رمضان

۱-

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

حضرت سلمان فرمود: در روز آخر شعبان پيامبر(صلى الله عليه و آله) براى ما خطبه‏اى در فضيلت ماه رمضان قرائت فرمود: و در خطاب خويش به ما فرمود: اى مردم براستى سايه افكنده بر سر شما ماه بزرگ مباركى، ماهى كه در او شبى است كه از هزار ماه بهتر است، كه خداوند روزه‏اش را فرض و واجب نموده، و به پا داشتن عبادات شبش را به طور استحباب مقرر فرموده است، كسى كه تقرب بجويد به خداوند،به انجام نافله خيرى، مثل آن است كه در غير ماه رمضان فريضه‏اى انجام داده باشد، و اين ماه ماه صبر است، و صبر هم اجر و ثوابش بهشت است.

و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، كه رزق مؤمن در او زياد مى‏گردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر.

۲-

حلول ماه مبارک رمضان رو به همه دوستانم تبریک می گم. امیدوارم از برکات این ماه بهرهمند باشید و ما رو هم فراموش نکنید.

 

التماس دعا.

مهدی.


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


1 -2-3-4-5-6-7

۱-

چند وقتی هست که نمی تونم چیزی بنویسم.

چند وقتی هست که کمتر به اینترنت سر می زنم.

چند وقتی هست که دلم واسه بعضی کارهام تنگ می شه.

چند وقتی هست که چند تا چیز واسم مهم تر شده.

چند وقتی هست که چند تا شعر رو بهتر یادم می مونه.

چند وقتی هست که چند تا تاریخ رو بهتر تو خاطرم نگه می دارم.

چند وقتی هست نمی دونم چرا مثل قبلنا نمی تونم همینطوری آپ کنم.

چند وقتی هست نمی تونم سر بعضی ها رو درد بیارم.

چند وقتی بود آن لاین آپ نکرده بودم. ( آخیش!!! کردم)

 

۲-

بعضی از بازدیدکنندگان اشتباها فکر کردند که شعر پست قبل هم برای منه که باید بگم شعر بسیار زیبای پست قبل از قیصر امین پور است و خدایی نکرده جزء سرقت های ادبی قرار نگیره.

 

۳-

آقایون! خانم ها!

قدر شعبان رو بدونید.

 

۴-

از این چراغ مردگی . از این بر آّب سوختن


از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن


چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست


مرا به خانه ام ببر که شهر . شهر یار نیست

 

۵-

بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست


به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست

 

۶-

اون دوتا مست چشات
منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میکنه

داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات


۷-

رفتار من عادی است...


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 15:18 موضوع خاطره | لینک ثابت


رفتار من عادی است...

اما نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری
اما من مثل هر روزم
با آن نشانه های ساده
با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها حس می کنم
"گاهی کمی گیجم"
"گاهی کمی گنگم"
حس می کنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم
گاهی از تو چه پنهان
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی از روز ماه سال
از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم
حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها
خدا را هم یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود
من کاملاْ تعطیل بودم
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم
با کفش هایم گفت و گو کردم
بعد از آن هم رفتم
تمام نامه هایم را زیر و رو کردم
دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم
سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم
چیزی ندیدم!!
دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
دیشب پس از سال ها فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی روشن است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم
این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم...
گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی دارد
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند
اما غیر از این حس که گفتم و
غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی ست...

 

پ.ن.:

دیشب دوباره در چمدانم

بی آنکه بدانم

دنبال قیصر امین پور می گشتم.

 
 
-------------------------------
نه انکار می کنمش و نه تصدیق
نه قفس را نفرین می کنم و نه پرواز را مرور
 
فقط می خواهم کمی ایستاده بدوم
در سکوتم آواز بخوانم
و در گریه هایم بخندم
 
آری
انگار
اینبار
فقط یکبار
برای همیشه
 پای کسی در میان است.


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 6:45 موضوع خاطره | لینک ثابت


اين يه دستوره؟

قضیه از اونجا شروع شد که یه چند وقتی نتونستم چیزی بنویسم. یعنی وقت نشد نه که نخوام.

البته به همین جا ختم نشد. تقریبا ۱۵ روز پیش مهدی رو دیدم بهم سفارش کرد که حتما یه مدت به وب خوب برسم چون اون کمتر وقت می کنه چیزی بگذاره. پرسیدم "چند مدت؟" گفت " تقریبا یه مدت" گفتم " دقیقا؟" گفت " یکی دو ماه ".

خوب قرار بود همینطور هم بشه. اما به دلیل یک سری مشکلاتی که برای من پیش اومد، نشد كه بشه.

اما باز هم قضيه به همين جا ختم نشد. ديشب يك تماس كاملا بلاگفايي داشتم. آقا مهدي خيلي شاكي بود كه " كو اون چيزا كه گفتي؟ كو مطلب هاي كوفتي ؟!" - البته نه به اين بي ادبي، قافيه مجبورمون كرد-

گفتم بابا جون تو نباشه جون شيرين عسل اين مدت اصلا نبودم. به هر حال از ما اصرار و از ايشون انكار. بعدش گفتم عزيزم اصلا اگه وقتم داشتم اصلا هيچ چيزي تو ذهنم نيست. چي مي نوشتم آخه. ما كه مثل تو نيستيم دنبال خونمون بگرديم بشه شعر، يكي رو خاك كنيم بشه شعر، دنبال هوا و چه مي دونم سوسمار بگرديم بشه شعر. - ديگه اينجا ها آمپر تقريبا رفته بود طرف هاي ۴۰۰، البته اگه دقيقش رو بخواهيد نمي دونم. آخه آمپرسنج من تا ۴۰۰ كار مي كنه. بعد از اين فقط سوت مي زنه -  بعد خطاب شد كه "حداقل همين چيزا بنويس كه ملت فكر نكن خدايي نكرده چيزيت شده" - البته ايشون آمپرشون كمتر از ۴۰۰ بود اما اين باعث نشد كه " خدايي نكرده " رو بگن! - بعد من با خودم گفتم چي شده كه اينطوري شده؟! كه فكر كنم شنيد چي گفتم و گفت " عزيز جان چيزي نشده خبري هم نيست." من اين دفعه با خودم چيزي نگفتم اما باز گفت " فكر نكن اگه فكر نكني، فكرت رو نمي خونم. جاي اين كارها مطلب بگذار، به هر حال اين يه دستوره"

 

بعد من تصميم گرفتم داد بزنم كه " ديوونه! عزيز جون! بلبل زبون! حالا كه فردا همه پنبه هات رو ريختم رو آب مي فهمي كي فكر نمي كنه كه فكرش رو كسي نخونه" كه  يادم افتاد عزيز دلم خوابه. بعد تصميم گرفتم جوري داد بزنم كه صداش فردا بلند شه. الان مي خوام داد بزنم:

 

 آره جونم واستون بگه كه اين مهدي ديگه داره خيلي مشكوك مي زنه. از اون جايي كه تو روزهاي پر از شادي هم قرار داريم اصلا شست من خبردار شده كه خبرايي. اصلا اون كه انقدر دلش مي خواد وبش مطلب داشته باشه چرا خودش چيزي نمي نويسه؟! خوب سرش شلوغه. دانشگاه كه تعطيله، كارش كه پارت تايمه.

اصلا به سبك خودش. صفحه سياه و سفيد خاطرات يكي دو سال قبل:

مسعود: مهدي كي ازدواج مي كني؟

مهدي: زن اگه خوب بود، خدا هم داشت.

 

كمي جلوتر:

مسعود: مهدي! ديوونه! كي قراره به ما شام بدي؟

مهدي: ما مرد ها آدم هاي بدبختي هستيم، بدبخت تر مي شيم وقتي فكر مي كنيم مي تونيم كسي رو خوشبخت كنيم.

 

كمي جلوترتر:

مسعود: ( سوال تكراي )

مهدي: اگه دست خودم باشه مطمئن باش هيچ وقت. اما خوب به هر حال ما ايراني هستيم.

كمي جلوترترتر:

مسعود: ( سوال تكراي )

مهدي: عشق، شتري كه در هر خونه اي رو با لگد مي زنه.

 

تازه ديگه از ديدگاه هايي كه تو ماندگارترين گذاشته چيزي نمي گم!

 

به هر حال فكر كنم ما يه شام داريم ميوفتيم. (اينم پست آقا مهدي. بازم بگم؟ بگم آقاي موسوي؟... من به شما علاقه مندم. نگذاريد اينجا مطالبي گفته بشه كه نبايد گفته بشه ...)


 

نوشته شده توسط مسعود ر. در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 14:25 موضوع خاطره | لینک ثابت


این سکوتت نفسم می گیرد (2)

خانه ام در پس آن کوه بلند

در کنار برکه

گم شده است انگاری

 یا که من گم شده ام

 

می روم تا که بیابم ز کجا آمده ام

می روم تا که ببینم ز چه رو آمده ام

دست در چادر شب، خیره بر راه دراز

می روم تا که بیابم ز کجا می بارد

لطفِ باران نگاه

 

در میان راهم

آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید

کودکی را دیدم ...

ادامه شعر


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 17:10 موضوع شعر های نو | لینک ثابت


باور

 

" هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به آن بها دهد. "  هنری دیوید تورو

 

اصول و قائده. شده تا حالا حس کنید یه سری قوانین، باورها و اعتقادها اشتباهیند؟! اصلا شده تا حالا فکر کنید که چقدر فکر اشتباه دور و برتون هست؟ نه، نمی‌خوام بگم احمق! اما شده فکر کنید که چقدر انسان با تفکرات غلط دور و برتون هست؟

اصلا بی خیال. بیا اینجا از اکتشافات درونی خودمون در مورد شخصیت انسان، روحیات و تفکرات و اخلاقیات حرف بزنیم.

 

باور

همان هستیم که می‌پنداریم. حتما در مورد این موضوع زیاد شنیدید. اما بیاید یه کم با هم بازی کنیم.

حوصله کن یه قلم کاغذ بیار همین الان یه سری باورهایی که داری رو توش بنویس. خوب و بد رو جدا کن.به نتیجه های جالبی می رسی. نه دیگه! گفتم همین الان. اصلا باقیش رو نخون برو این کار رو کن. ببین کدومش باعث شاد بودنت می شه و حس خوبی بهت میده. هر باوری هم که یه جورایی حس کوچک شدن و خار بودن بهت میده بذار به حساب حرف هنری دیوید تورو. نمی‌خوای که جزو احمق‌ها باشی!

می‌گن وقتی ادیسون شصد و هفت سالش بود آزمایشگاه بسیار مجهزش سوخت و تمام وسایل آزمایشگاه و طرح های نیمه اتمامش آتش گرفت. ادیسون در حالی که به عصاش تکیه زده بود و به آتش خیره شده بود گفت " تمام اشتباهاتم سوخت ". با فاصله بسیار کمی از این آتش سوزی گرامافون توسط ادیسون اختراع شد.

وقتی بچه بودم باور داشتم اگه دروغ بگم از زبونم معلوم می شه. واسه همین دروغ نمی گفتم. کاش بچه بودم یا اون باور رو هنوز داشتم.

پس باور همه کارست! من دارم باورهای غلطم رو خط می‌زنم. تو هم همین کار رو انجام بده. (سعی کن لیستت کامل باشه و چیزی جا نمونه. تو همونی هستی که فکر می‌کنی)


 

نوشته شده توسط مسعود ر. در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 14:1 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت


مرگ

چرا بیهوده می گریند

مردان سیه پوشی که خاک سرد بر روی تنِ رنجور ناجاوید می ریزند؟

چه بیهوده ولی پر شور می گریند!

تو را ای کاش می دیدند

گاهی، دمی

یک لحظه ای، آنی

 

تو را ای کاش می دیدند

تو پنهان در کنار پیچ یک جاده که صدها بار می پیچند

تو همراه فرود یک هواپیما

تو مخفی در تمام لحظه های شاد یا غمگین

تو اینجایی. همین حالا. همین اکنون

تو اینجایی همین اکنون که من سرگرم سرسنگین ترین بی وزن گویی های تمام طول تاریخم

تو اینجایی. همین اکنون که شب با ماه بی تابش

مرا در خواب می پاید

و خوابی را که تقدیر من است امشب

نمی دانم. تویی شاید.

 


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 15:34 موضوع شعر های نو | لینک ثابت


معما

بله. شنیدید می گن هرچی کارهات بیشتر باشه وقت هم بیشتر واست کش میاد؟ نشنیدید؟ خوب من بهش اعتقاد دارم. باور کنید بهم ثابت شده.

دیشب، البته دیشب که نه. نیمه شب دیشب فکری زد به سرم و معما رو طرح کردم. حالا از دوستان می خوام که نشون بدهند این مدت که استراحت می کردن به توصیه ها گوش دادن و الان فکرشون آزاده آزاده.

 

معما رو در اینجامی تونید ببینید.

 

البته هنوز واسه جایزه نمی دونم چی باید درنظر بگیرم. بگذارید ببینیم در جریان حل معما چی پیش میاد. البته از پیشنهاد های دوستان هم استقبال می کنم.

 


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:14 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت


برای او که فکر می کند باهوش است.

 اول از همه از مسعود خیلی ممنونم که داره کمک می کنه به یه آدمی که شاید اگه به خودش باشه حالا حالاها آپ نکنه. و همچنین اینکه از ایشون می خوام پیامشون رو که به سفارش طنز من نوشتن بردارند و مطلب خودشون رو بگذارند و باز همچنین ممنونم که به کلیات پایبندند.

 

اما یک نکته ای. خیلی مشتاقم به شما دوستانم اطلاع بدم که به زودی یک پست با عنوان "معما " خواهم گذاشت. این کار به این دلیله که در پست آخرم که در ماندگارترین گذاشتم و هدفم طرح معما نبوده بعضی از دوستان با بزرگ کردن این موضوع در دیدگاه ها اون رو به سمت یک معما حرکت دادند و نشان دادند قصد سو استفاده  از این موضوع دارند. نه اصلا منظورم مسعود نیست . و در پایان هم لقب شوالیه باهوش رو به خودشون دادند.  ( البته کارشون - بخوانید کارش- بد نبود. )

 

در هر حال، برای اینکه به ما نیز ثابت شود که چند مرد حلاجند معمایی طرح خواهیم کرد. از دوستان دیگر نیز دعوت به عمل می آید تا آن موقع به خوردن هویج و بادام و کشمش بپردازند تا موجب تقویت هوش گردد.

البته باز هم از همان بعضی ها به خاطر کمک به من در این وبلاگ متشکرم.

خاطره ای هم که قرار بود در مورد بعضی ها  بنویسم، در حال نوشته شدن است. ان شالله در پست بعدی.


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 18:36 موضوع خاطره | لینک ثابت


او کیست ؟

زنگ آخر چهارشنبه ها. باز عربی! ببخشید درس شیرین عربی.

 

میز یکی مونده به آخر. جای همیشگی. معلم وارد شد. طبق عادت همیشگی ( البته از جلسه سوم به بعد ) قبل از سلام " آقای .... ! خسته نباشید. بفرمائید بیرون"

 

البته آقای .... طبق عادت همیشگی ( البته بعد از جلسه چهارم )  از قبل آماده بود و وسایلش رو جمع کرده بود. بعد از یه خداحافظی مفصل از بچه ها رفت بیرون. لعنتی. اخراج شدنش مثل آدم ها نیست.

 

بذار کمی از قبل بگم یعنی از جلسه دوم. یا نه. از اولی بهتره. آقای --- ( منظور از --- معلم است) شروع کرد به خواندن درس و ترجمه متن. ذاتا عرب بود و عربیش خیلی خوب بود. اما فارسیش لنگ می زد. خیلی به فعل و فاعل اعتقاد نداشت. " جواد از مدرسه آمد. جواد می آمد. جواد داشت می آمد. جواد در راه برگشت ... " خلاصه یک جمله رو چند معنی می کرد و بسیار هم تند می گفت و ما معمولا ترکیبی از آنها رو می نوشتیم. تا اینکه آقای ... هم شروع به ترجمه کرد " جواد در هنگامی که بر می گشت . جواد در راه بازگشت . جواد وقتی برگشت. جواد بر می گشت که .... " و البته بسیار تند تر از معلم.

 

کلاس تقریبا ترکید. بعد آقای --- آقای ... را دعوت کرد که در ردیف اول بنشیند. جلسه دوم دیگر با بچه ها نمی گفت بلکه با معلم می گفت و می خندید و دوباره تقریبا کلاس می ترکید. و در اواخر جلسه دوم هم توبیخ شد ( از نوع تمرین کلاسی ) اما جلسه سوم. همان جلسه سرنوشت ساز تا دقیقه ۲۰ کلاس بیشتر دوام نیاورد. سر انجام کاسه صبر آقای --- به سر آمد و آقای ... را از کلاس اخراج کرد و با فریاد به ناظممان آقای ٫٫٫ که در دیوار به دیوار کلاسمان به خیال خودش یواشکی سیگار می کشید گفت : هزار بار گفتم امسال دیگر این را ننویسید. درسش خوب است که باشد. من تحمل این را ندارم. سال بعد یا او اینجاست یا من ... ( والبته کمی فقط کمی غیر ادبانه تر ).

 

 ثبت نام آقای ... هم داستانی دارد. معلم شیمی مان آقای ¤¤¤ و همین معلم عربیمان آقای --- به شدت با ثبت نام آقای ... در دبیرستان نمونه دولتی *** مخالف بودند. البته بهانه درسی نداشتند بندگان خدا. انظباطی خفن هم نداشتند باز بندگان خدا. فقط دلایل منطقی نظامی فرهنگی سیاسی اجتماعی تاریخی و مدنی داشتند. البته باز بندگان خدا دلایل عبادی مذهبی دینی عرفی و شرعی نداشتند.

قول می دهم در آینده بیشتر از آقای ... بگویم. مخصوصا از داستان های او و معلم ریاضیمان و آخ آخ این بهتره از ماجراهای مسابقه فوتبال.

راستی تا یادم نرفته آقای ... همین شریک نویسنده این وب است. مهدی.

 


 

نوشته شده توسط مسعود ر. در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 14:39 موضوع خاطره | لینک ثابت


سلام.

سلام.

موضوع خاصی نیست. حرف خاصی هم نیست. فقط خواستم بگم که از این به بعد کمی تغییر در این وب داریم.

می دونم این چند وقته زیاد این رو شنیدید. اما این سری واقعا راست راستکی قراره یه خبرهایی بشه. دلیلم چیه؟ آها یادم رفت بگم. من مسعودم. دوست مهدی. از این به بعد من مالک اصلی ( ببخشید نویسنده ) این سایت هستم و در واقع مهدی میهمان ماست. یه قول هایی دادم که تغییرات موضوعی و اساسی نداشته باشیم. واسه آشنایی با اینکه چی شد که من حق امتیاز اینجا رو بدست آوردم به قسمت دیدگاه های پست زیر رجوع کنید :

 

 http://www.libre.ir/blog/1388/02/13/1271/comment-page-1/#comment-1895

 

به هر حال منم مشکل صاحبخونه قبلی رو دارم و زود به زود آپ نمی کنم، کمی پر حرفم، کتابی نمی نویسم، از اصول و قواعد خاصی پیروی نمی‌کنم، برنامه معین و مدونی هم ندارم اما هدف عالی دارم. خیلی خوشحال می شم در کنار هم بتونیم حرف‌های خوب خوب بزنیم و مهمتر از همه چیزهای خوبی از هم یاد بگیریم. مهدی هم قول داده اینجا زیاد سر بزنه و هر از گاهی پست هم بگذاره ( البته من گفتم یکی تو یکی من ). با کم بودن خواننده اما با کیفیت بودن آنها به شدت موافقم. با اضافه نکردن افراد جدید در لینکدونی به شدت موافقم. با ارتباط همیشگی و نظرات اصولی، منطقی، با فکر و بدون کلیشه‌ای به شدت موافقم. از نظراتی مثل  : " خیلی عالی می نویسی، منم آپم بهم سر بزن " به شدت مخالفم. با آپ کردن بدون خبر به شدت مخالفم. خلاصه دوست دارم فقط الکی دور هم نباشیم.

واسه شروع کافیه.

گفتم که پر حرفم.

فعلا.


 

نوشته شده توسط مسعود ر. در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:4 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت


راوی داستان، بیننده یا بازیگر

 

در مورد راوی داستان نظریه های زیادی هست. یعضی بر این عقیده‌اند راوی سوم شخص باعث می‌شه خواننده در انتخاب شخصیتی که می خواد با اون همزاد پنداری کنه آزادتر باشه و در واقع بهتر با داستان پیش بره. اما بعضی بر این باورند که راوی اول شخص ( من ) باعث ایجاد صمیمیت بیشتری در داستان می شه. اما باید قبول کرد این شیوه بیان به خواننده زاویه دید می دهد. برای روشن تر شدن تفاوت ها بهتره به تفاوت تئاتر و سینما اشاره کنم.

در تئاتر لاجرم بیننده نقش سوم شخص به خود می‌گیرد و داستان برای او از زاویه سوم شخص بیان می‌گردد. اما در فیلم و سینما این امکان برای کارگردان وجود دارد که به بیننده زاویه دید دهد و او را درگیر روایت خود کند. در واقع بیننده می‌تواند گاهی ناظر و گاهی خود  در نقش قهرمان فیلم قرار گیرد ( با تغییر زاویه دید دوربین از ناظر به شخصیت ). بسیاری برتری سینما را در این نکته می دانند که بیننده آزاد بوده و در طول فیلم بارها زاویه دید او تغییر کرده و مانع از تکرار فضای فکری وی می گردد، و از این رو آزادانه با نقش‌ها ارتباط بر قرار کرده و خود را جزئی از روایت می داند.

در داستان نویسی، نویسنده بعد از انتخاب موضوع و شمای کلی کار خود به بررسی زاویه روایی می اندیشد. وی تلاش می کند تا با انتخاب نحوه مناسب توصیف و روایت داستان بهتر با خواننده ارتباط برقرار کرده و خواننده را همراه خود کند.

بعضی راوی را به سه دسته کلی ( من{  من ِ دوم نویسنده،  من ِ ناظر، منِ قهرمان}  - تو - او{ سوم شخص عینی، چشم دوربین) و دو زیر شاخه ترکیبی ممکن ( ما - آنها ) تقسیم می کنند.

در جدیدترین گونه‌ی روایت که نمونه‌ی کامل‌اش در آثار هنری جیمز هست،‌ راوی روایت خود را به دانش و بینش شخصیت‌ها محدود می‌کند و همه‌چیز چنان پیش می‌رود که انگار هریک از شخصیت‌ها، راوی هستند.

و در مورد راوی دانای کل ( دانای کل نامحدود، راوی دانای کل خنثی، راوی دانای کل چند گانه محدود، راوی دانای کل محدود، راوی دانای مطلق)

 برای اطلاعات بیشتر به لینک های زیر رجوع کنید.

 

http://darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=575&forum=24

http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1230197547_short_story_p1.php

http://members.lycos.co.uk/persianstory/elements/elempoview.htm

 

در داستان کوتاه، این انتخاب اهمیت بیشتری پیدا کرده و نمود بیشتری دارد. خواننده امروزی دوست دارد در کمترین جملات، بیشترین توصیف را دریافت کرده و در کوتاه ترین زمان وارد داستان شده و خارج شود و در پایان درک صحیحی از قصد  نویسنده دریافت کرده باشد. در این گونه نوشته ها اهمیت نحوه ارتباط با خواننده گاه مهم تر از موضوع و هدف نوشته می‌گردد. و از این روست که نویسندگانِ این شیوه روایی، تلاش دارند در روایتِ کوتاه خود، تنوع زاویه نگاه به داستان را به خواننده اهدا کنند.

در لینک زیر تلاشی مبتدیانه و ناموفق از این قسم را می توان دید:

 اشتباه

 


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:51 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت


رکورد پیاده روی

نمی دونم چند ساعت اما ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم و ساعتی که رسیدم دانشگاه دقیقا ۱۳:۰۴ دقیقه بود.

صبح که بیدار شدم با خودم گفتم، نه. اصلا حوصله عادی بودن رو ندارم. روزهای فرد معمولا می تونم با ماشین بیام اما حس کردم خیلی وقته پیاده راه نرفتم. از چه مسیری اومدم یا از چه خیابونی رد شدم خیلی مهم نیست - البته وقتی بخوای بری دانشگاه تهران می شه حدس زد از چه خیابون هایی -

اول کمی به پایان  نامم فکر کردم. از طرفی به وضوح می شه گفت از برنامه عقبم. از طرفی گاهی اوقات می گم عجله ای نیست. خلاصه اوضاع خوبی نداره. به این فکر کردم که هنوز با خودم تصمیم نگرفتم که بعدش می خوام چی کار کنم. بعضی از دوستام به فکر رفتن هستن. یا حداقل خوندن دکتری تو ایران. من تا الان دلیل منطقی واسه این کار ها پیدا نکردم.

کمی به دور و برم نگاه کردم. ساختمون هایی که هر کدوم یه ساز می زنن . واقعا هیچ نظمی نمی شه توشون دید. اینجا چه خبره؟!

روز شلوغیه، یا هر روز اینطوری بوده؟ بعضیا عجله دارند، بعضی ها با موبایل حرف می زنن، بعضی ها آروم و در فکر به نظر می رسن. " آخ ببخشید!" - خواهش می کنم. حتی وانستاد خواهش می کنم من رو بشنوه! واقعا واسه چی گفت ببخشید؟!

نه! الان وقت شاعر شدن نیست. اما باید اعتراف کنم این حسم اصلا وقت شناس نیست. آخه واسه چی به ذهنم می آی؟ من که الان نمی تونم بنویسمت، حوصله حفظ کردن هم ندارم. بذار با آواز بخونمت:

" خانه ام در پس آن کوه بلند

در کنار برکه

گم شدست انگاری

یا که من گم شده ام

دست در چادر شب، خیره بر راه دراز

می روم تا که بیابم ز کجا آمده ام"

آخیش خوب شد تلفن زنگ زد. مادرم نگرانه که چرا ماشین خونست، و توصیه اینکه شب زود بیا.

ای حس بدجنس. ولم نمی کنه" هنوز بوی سیب می آید، از دستان مادرم، از لبان پدر" قطعش می کنم. با خوندن شعری از سهراب. بعدش سعی می کنم آهنگ بهار ویوالدی رو بزنم. شبیهش نیست اما حسش که هست.

بعد به خیابونی می رسم که یه بار قدم هام رو شمردم. می خوام خودم رو چک کنم. یه بار دیگه می شمارم. ۱۲۴، ۱۲۵ . اس ام اس بی موقع. سر جام وامیستم و می گم ۱۲۵. مسعود. یه جک نیمه سیاسی، سینمایی. جالب بود. کمی می خندم و راه می افتم. آه ه ه . داشتم می شمردما!!!

برگشتن بی فایده است. شاید یک سال دیگه هم حس پیاده روی بزنه به سرم.

دیگه هر چیزی رو نباید گفت. چون هم داری طولانی می شه. هم ...

 

 

 

 

---------------------------

این روز ها به نوشتن بدون پیش نویس عادت کردم. اصلا دوست ندارم با پیش نویس مطلب بگذارم. به نظرم دوباره نویسی یه جورایی آدم رو مصلحت اندیش می کنه و باعث می شه حتی با خودت هم راحت نباشی.


 

نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 15:8 موضوع خاطره | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting