می دونی چیه؟ اصلا یه جورایی خیلی قشنگ شده. خیلی با حال شده. وای! جذاب شده. ساکت. مرموز.
من عاشقشم. عاشق اینجور سکوت ها. کلی حرف توشه. درسته هر روز سر نمی زنم. اما سر می زنم. می بینم که بعضی از آی پی ها تو مرورگر وبلاگ تکرار می شن. می بینم که آی پی های آشنا هم مثل من نه هر روز اما سر می زنن. ساکت تر از من و مرموز تر از من.
من اینجا رو دوست دارم. بیشتر از همه وبلاگ هایی که داشتم.
خدایا دلم برات تنگ شده بود. می دونم که داری بیشتر نگاهم می کنی. می دونم که داری بیشتر یادم می کنی. می دونم ... . آره من می دونم که ...
بهمن. ماهی که می خوام واسم ماه مهمی باشه. کمکم کن.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 11:48 موضوع خاطره | لینک ثابت
وقتی احساس فراتر از آنی شد که زندانیِ سه حرف باشد، وقتی کلمات را عاجز دیدی از تعبیر کردن خوابهای بیداریت، وقتی که چشم زبان باز میکند تا آوازِ درون سر دهد، وقتی عادت کنی به ترک عادت کارهای عادیت، وقتی عبور عابران از معبر نگاه تو خارج شد، وقتی صدای خش خش بیدار بودنِ بیجا و بی زمانِ دلت عادت شد، وقتی بهانه بی بهانه تو را در لحظههای بی خبری، در گورِ زندههای تازه ز یاد رفته زنده کرد، وقتی ....
باید گفت: آری تو همینک، تو نیستی.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 17:7 موضوع خاطره | لینک ثابت
زمان مثل سابق می گذره، فقط کمی تندتر. کارها به صورت عادی یا پیش میره یا اصلا میل به پیشروی نداره. خلاصه اینکه مثله قدیماست فقط چند وقتیه که چند چیز عوض شده.
مثلا یک سایتی که خیلی دوسش داشتم و به خوندنش عادت کرده بودم به دلایل نامعلومی دیگه باز نمی شه. به هر حال ترک عادت موجب مرضه واسه همین بعضی روزها کمی احساس درد می کنم. بیشتر اوقات در ناحیه سینه.
یکی دیگش اینه که مسعود نیست. البته تو این مدتی که با هم دوست بودیم زیاد اینجوری پیش اومده اما همزمانیش با اون بالاییه کمی داره اذیتم می کنه.
بعدیش اینه که کمتر حس و حال نوشتن پیدا می کنم. یعنی دلیل این که چیزی نمی نویسم این نیست که وقت نداشته باشم، بیشتر اینه که حسش سراغم نمی آد.
حالا بگذریم من تو این خونه که حس می کنم فقط خودم توش هستم راحتم. اگه بخوام بهتر بگم باید بگم خیلی احساس راحتی می کنم. آپ آنلاین واسم راحته. بدون فکر نوشتن راحته. حرف دل و زدن راحته. به قول خواننده که می خونه:
همه چی آروومه
غصه ها خوابیدن ...
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 15:31 موضوع خاطره | لینک ثابت
آبان ماه هم برای خودش ماهی بود.
واسه کلی از کارهایی که فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم وقت بگذارم، وقت گذاشتم. اين در حالي بود كه ليست خيلي بلندي از كارهايي كه هميشه انجام مي دم رو حذف نكردم. فكر مي كنم فقط كمي بهتر وقت رو مصرف كردم. بالاخره تونستم هماهنگي هاي لازم رو براي جمع شدن چند تا از دوستان دوران دبيرستانم انجام بدم. البته اين ها جداي اون دوستانم هستند كه تقريبا هر هفته همديگه رو مي بينيم. كمي سخت بود اما كلي هم حال داد. جاي بقيه دوستان خالي. مخصوصا king shad, lord mandoti مهدي كلن، فوزوشي و ...
دوما يه گروه NGO خيلي خوب تشكيل داديم كه اين يكي واقعا جذاب و جالب بود و كلا يكي از خواسته هاي خيلي قديميه من. سوما اينكه كمي بيشتر براي كساني كه بايد بيشتر واسشون وقت مي گذاشتم، وقت گذاشتم. چهارم اينكه بالاخره آزمايش هاي پايان نامم تموم شد.
اين پست رو كمي قبل از رفتن به مشهد مي نويسم. خوشحالم. نه اينكه دارم پست مي گذارم و نه از اينكه دارم مي رم به مشهد. البته اين آخريه واقعا خيلي خوشحالم مي كنه. اما جداي اين مطالب از اين خوشحالم كه كمي به كارام نظم دادم. چيزي كه اصلا به من نمي آد.
خلاصه باور كردني نيست اما شده. من دارم آدم منظمي مي شم.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 16:36 موضوع خاطره | لینک ثابت
تازگی ها کمی هفته هام زودتر میان و میرن. روزها با قرار قبلی یا بدون قرار قبلی یواشکی رد می شن و میرن. به کجا؟ نمی دونم اما می دونم سریع میان سریعتر میرن. کمتر می نویسم. کمتر می خونم. کمتر راه میرم. بیشتر کار می کنم. بیشتر می بینم. بیشتر حرف می زنم. بیشتر فکر می کنم. بیشتر مواقع بهتر و کمتر می خندم.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 10:28 موضوع خاطره | لینک ثابت
وقتی نباشی:
وفتی نباشی ( به هر دلیلی و هر جایی ) خیلی چیزها پیش میاد. بعضی هاشون سو تفاهمه ( جدیدترینش اینه که من و مسعود یکی هستیم!!!). بعضی هاشون شبیه به سو تفاهمه ( ... ) و بعضی هاشون اصلا ربطی به سوتفاهم نداره ( ! ).
وقتی نباشی بعضی ها می فهمن که نیستی و شروع می کنن به فکر کردن. که چرا بودی، چرا نیستی، کجا هستی، چرا هستی، آیا اونجا که هستی خوبه، بده، فرقی نداره یا اصلا کلا مهمه که هستی یا نیستی و خیلی چیزای دیگه.
وقتی نباشی دلت واسه یه جاهایی یه چیزایی، یه جورایی تنگ می شه.
وقتی نباشی شمارگر وبت آروم کار می کنه. خیلی واست جالبه که حتی روزهایی که خودت نمی تونی سر بزنی کسی سر بزنه. با وجود اینکه چند وقتی ( خیلی وقتی ) می شه چیزی ننوشتی. واست جالبه که بدونی اون کیه که هر روز به وبت سر می زنه. اون آی پی مرموز. تو مرور گر وبت دنبال چی می گرده. واست جالبه که بدونی از چه کشوری با چه سیستم عاملی با چه مرور گر اینترنتی بهت سر زدن.
وقتی نباشی هی به این فکری که کی کارهات تموم می شه تا بتونی به کارهات برسی.
وقتی نباشی هی دلشوره می گیری که بعضی از کارهات خیلی عقبه.
وقتی نباشی، نیستی. پس از خیلی چیزا خبر نداری. فقط گاهی وقت ها گوش سمت چپت زنگ می خوره و باید بگی خدایا کمک و بعضی وقت ها هم گوش سمت راستت که باید بگی خدا کنه همیشه همین باشه و بعضی وقت ها هم هر چی گوش کنی هیچ صدایی نمی آد و هر چی فکر کنی هیچ چیزی تو ذهنت نمی آد و هر چی بنویسی هیچ چیز جالبی تو نوشته هات پیدا نمی شه و هر چی بدووی به هیچ جایی نمی رسی و هر چی هر کاری کنی هیچ چیزی گیرت نمی آد.
وقتی نباشی خیلی بده.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 18:3 موضوع خاطره | لینک ثابت
۱-
رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافتخاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.
و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.
در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد:
آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد
اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.
حضرت سلمان فرمود: در روز آخر شعبان پيامبر(صلى الله عليه و آله) براى ما خطبهاى در فضيلت ماه رمضان قرائت فرمود: و در خطاب خويش به ما فرمود: اى مردم براستى سايه افكنده بر سر شما ماه بزرگ مباركى، ماهى كه در او شبى است كه از هزار ماه بهتر است، كه خداوند روزهاش را فرض و واجب نموده، و به پا داشتن عبادات شبش را به طور استحباب مقرر فرموده است، كسى كه تقرب بجويد به خداوند،به انجام نافله خيرى، مثل آن است كه در غير ماه رمضان فريضهاى انجام داده باشد، و اين ماه ماه صبر است، و صبر هم اجر و ثوابش بهشت است.
و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، كه رزق مؤمن در او زياد مىگردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر.
۲-
حلول ماه مبارک رمضان رو به همه دوستانم تبریک می گم. امیدوارم از برکات این ماه بهرهمند باشید و ما رو هم فراموش نکنید.
التماس دعا.
مهدی.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
۱-
چند وقتی هست که نمی تونم چیزی بنویسم.
چند وقتی هست که کمتر به اینترنت سر می زنم.
چند وقتی هست که دلم واسه بعضی کارهام تنگ می شه.
چند وقتی هست که چند تا چیز واسم مهم تر شده.
چند وقتی هست که چند تا شعر رو بهتر یادم می مونه.
چند وقتی هست که چند تا تاریخ رو بهتر تو خاطرم نگه می دارم.
چند وقتی هست نمی دونم چرا مثل قبلنا نمی تونم همینطوری آپ کنم.
چند وقتی هست نمی تونم سر بعضی ها رو درد بیارم.
چند وقتی بود آن لاین آپ نکرده بودم. ( آخیش!!! کردم)
۲-
بعضی از بازدیدکنندگان اشتباها فکر کردند که شعر پست قبل هم برای منه که باید بگم شعر بسیار زیبای پست قبل از قیصر امین پور است و خدایی نکرده جزء سرقت های ادبی قرار نگیره.
۳-
آقایون! خانم ها!
قدر شعبان رو بدونید.
۴-
از این چراغ مردگی . از این بر آّب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر . شهر یار نیست
۵-
بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
۶-
اون دوتا مست چشات
منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میکنه
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
۷-
رفتار من عادی است...
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 15:18 موضوع خاطره | لینک ثابت
اما نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری
اما من مثل هر روزم
با آن نشانه های ساده
با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها حس می کنم
"گاهی کمی گیجم"
"گاهی کمی گنگم"
حس می کنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم
گاهی از تو چه پنهان
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی از روز ماه سال
از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم
حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها
خدا را هم یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود
من کاملاْ تعطیل بودم
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم
با کفش هایم گفت و گو کردم
بعد از آن هم رفتم
تمام نامه هایم را زیر و رو کردم
دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم
سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم
چیزی ندیدم!!
دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
دیشب پس از سال ها فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی روشن است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم
این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم...
گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی دارد
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند
اما غیر از این حس که گفتم و
غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی ست...
پ.ن.:
دیشب دوباره در چمدانم
بی آنکه بدانم
دنبال قیصر امین پور می گشتم.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 6:45 موضوع خاطره | لینک ثابت
قضیه از اونجا شروع شد که یه چند وقتی نتونستم چیزی بنویسم. یعنی وقت نشد نه که نخوام.
البته به همین جا ختم نشد. تقریبا ۱۵ روز پیش مهدی رو دیدم بهم سفارش کرد که حتما یه مدت به وب خوب برسم چون اون کمتر وقت می کنه چیزی بگذاره. پرسیدم "چند مدت؟" گفت " تقریبا یه مدت" گفتم " دقیقا؟" گفت " یکی دو ماه ".
خوب قرار بود همینطور هم بشه. اما به دلیل یک سری مشکلاتی که برای من پیش اومد، نشد كه بشه.
اما باز هم قضيه به همين جا ختم نشد. ديشب يك تماس كاملا بلاگفايي داشتم. آقا مهدي خيلي شاكي بود كه " كو اون چيزا كه گفتي؟ كو مطلب هاي كوفتي ؟!" - البته نه به اين بي ادبي، قافيه مجبورمون كرد-
گفتم بابا جون تو نباشه جون شيرين عسل اين مدت اصلا نبودم. به هر حال از ما اصرار و از ايشون انكار. بعدش گفتم عزيزم اصلا اگه وقتم داشتم اصلا هيچ چيزي تو ذهنم نيست. چي مي نوشتم آخه. ما كه مثل تو نيستيم دنبال خونمون بگرديم بشه شعر، يكي رو خاك كنيم بشه شعر، دنبال هوا و چه مي دونم سوسمار بگرديم بشه شعر. - ديگه اينجا ها آمپر تقريبا رفته بود طرف هاي ۴۰۰، البته اگه دقيقش رو بخواهيد نمي دونم. آخه آمپرسنج من تا ۴۰۰ كار مي كنه. بعد از اين فقط سوت مي زنه - بعد خطاب شد كه "حداقل همين چيزا بنويس كه ملت فكر نكن خدايي نكرده چيزيت شده" - البته ايشون آمپرشون كمتر از ۴۰۰ بود اما اين باعث نشد كه " خدايي نكرده " رو بگن! - بعد من با خودم گفتم چي شده كه اينطوري شده؟! كه فكر كنم شنيد چي گفتم و گفت " عزيز جان چيزي نشده خبري هم نيست." من اين دفعه با خودم چيزي نگفتم اما باز گفت " فكر نكن اگه فكر نكني، فكرت رو نمي خونم. جاي اين كارها مطلب بگذار، به هر حال اين يه دستوره"
بعد من تصميم گرفتم داد بزنم كه " ديوونه! عزيز جون! بلبل زبون! حالا كه فردا همه پنبه هات رو ريختم رو آب مي فهمي كي فكر نمي كنه كه فكرش رو كسي نخونه" كه يادم افتاد عزيز دلم خوابه. بعد تصميم گرفتم جوري داد بزنم كه صداش فردا بلند شه. الان مي خوام داد بزنم:
آره جونم واستون بگه كه اين مهدي ديگه داره خيلي مشكوك مي زنه. از اون جايي كه تو روزهاي پر از شادي هم قرار داريم اصلا شست من خبردار شده كه خبرايي. اصلا اون كه انقدر دلش مي خواد وبش مطلب داشته باشه چرا خودش چيزي نمي نويسه؟! خوب سرش شلوغه. دانشگاه كه تعطيله، كارش كه پارت تايمه.
اصلا به سبك خودش. صفحه سياه و سفيد خاطرات يكي دو سال قبل:
مسعود: مهدي كي ازدواج مي كني؟
مهدي: زن اگه خوب بود، خدا هم داشت.
كمي جلوتر:
مسعود: مهدي! ديوونه! كي قراره به ما شام بدي؟
مهدي: ما مرد ها آدم هاي بدبختي هستيم، بدبخت تر مي شيم وقتي فكر مي كنيم مي تونيم كسي رو خوشبخت كنيم.
كمي جلوترتر:
مسعود: ( سوال تكراي )
مهدي: اگه دست خودم باشه مطمئن باش هيچ وقت. اما خوب به هر حال ما ايراني هستيم.
كمي جلوترترتر:
مسعود: ( سوال تكراي )
مهدي: عشق، شتري كه در هر خونه اي رو با لگد مي زنه.
تازه ديگه از ديدگاه هايي كه تو ماندگارترين گذاشته چيزي نمي گم!
به هر حال فكر كنم ما يه شام داريم ميوفتيم. (اينم پست آقا مهدي. بازم بگم؟ بگم آقاي موسوي؟... من به شما علاقه مندم. نگذاريد اينجا مطالبي گفته بشه كه نبايد گفته بشه ...)
نوشته شده توسط مسعود ر. در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 14:25 موضوع خاطره | لینک ثابت
خانه ام در پس آن کوه بلند
در کنار برکه
گم شده است انگاری
یا که من گم شده ام
می روم تا که بیابم ز کجا آمده ام
می روم تا که ببینم ز چه رو آمده ام
دست در چادر شب، خیره بر راه دراز
می روم تا که بیابم ز کجا می بارد
لطفِ باران نگاه
در میان راهم
آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید
کودکی را دیدم ...
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 17:10 موضوع شعر های نو | لینک ثابت
" هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به آن بها دهد. " هنری دیوید تورو
اصول و قائده. شده تا حالا حس کنید یه سری قوانین، باورها و اعتقادها اشتباهیند؟! اصلا شده تا حالا فکر کنید که چقدر فکر اشتباه دور و برتون هست؟ نه، نمیخوام بگم احمق! اما شده فکر کنید که چقدر انسان با تفکرات غلط دور و برتون هست؟
اصلا بی خیال. بیا اینجا از اکتشافات درونی خودمون در مورد شخصیت انسان، روحیات و تفکرات و اخلاقیات حرف بزنیم.
باور
همان هستیم که میپنداریم. حتما در مورد این موضوع زیاد شنیدید. اما بیاید یه کم با هم بازی کنیم.
حوصله کن یه قلم کاغذ بیار همین الان یه سری باورهایی که داری رو توش بنویس. خوب و بد رو جدا کن.به نتیجه های جالبی می رسی. نه دیگه! گفتم همین الان. اصلا باقیش رو نخون برو این کار رو کن. ببین کدومش باعث شاد بودنت می شه و حس خوبی بهت میده. هر باوری هم که یه جورایی حس کوچک شدن و خار بودن بهت میده بذار به حساب حرف هنری دیوید تورو. نمیخوای که جزو احمقها باشی!
میگن وقتی ادیسون شصد و هفت سالش بود آزمایشگاه بسیار مجهزش سوخت و تمام وسایل آزمایشگاه و طرح های نیمه اتمامش آتش گرفت. ادیسون در حالی که به عصاش تکیه زده بود و به آتش خیره شده بود گفت " تمام اشتباهاتم سوخت ". با فاصله بسیار کمی از این آتش سوزی گرامافون توسط ادیسون اختراع شد.
وقتی بچه بودم باور داشتم اگه دروغ بگم از زبونم معلوم می شه. واسه همین دروغ نمی گفتم. کاش بچه بودم یا اون باور رو هنوز داشتم.
پس باور همه کارست! من دارم باورهای غلطم رو خط میزنم. تو هم همین کار رو انجام بده. (سعی کن لیستت کامل باشه و چیزی جا نمونه. تو همونی هستی که فکر میکنی)
نوشته شده توسط مسعود ر. در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 14:1 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت
چرا بیهوده می گریند
مردان سیه پوشی که خاک سرد بر روی تنِ رنجور ناجاوید می ریزند؟
چه بیهوده ولی پر شور می گریند!
تو را ای کاش می دیدند
گاهی، دمی
یک لحظه ای، آنی
تو را ای کاش می دیدند
تو پنهان در کنار پیچ یک جاده که صدها بار می پیچند
تو همراه فرود یک هواپیما
تو مخفی در تمام لحظه های شاد یا غمگین
تو اینجایی. همین حالا. همین اکنون
تو اینجایی همین اکنون که من سرگرم سرسنگین ترین بی وزن گویی های تمام طول تاریخم
تو اینجایی. همین اکنون که شب با ماه بی تابش
مرا در خواب می پاید
و خوابی را که تقدیر من است امشب
نمی دانم. تویی شاید.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 15:34 موضوع شعر های نو | لینک ثابت
بله. شنیدید می گن هرچی کارهات بیشتر باشه وقت هم بیشتر واست کش میاد؟ نشنیدید؟ خوب من بهش اعتقاد دارم. باور کنید بهم ثابت شده.
دیشب، البته دیشب که نه. نیمه شب دیشب فکری زد به سرم و معما رو طرح کردم. حالا از دوستان می خوام که نشون بدهند این مدت که استراحت می کردن به توصیه ها گوش دادن و الان فکرشون آزاده آزاده.
معما رو در اینجامی تونید ببینید.
البته هنوز واسه جایزه نمی دونم چی باید درنظر بگیرم. بگذارید ببینیم در جریان حل معما چی پیش میاد. البته از پیشنهاد های دوستان هم استقبال می کنم.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:14 موضوع اطلاعات عمومی | لینک ثابت
اول از همه از مسعود خیلی ممنونم که داره کمک می کنه به یه آدمی که شاید اگه به خودش باشه حالا حالاها آپ نکنه. و همچنین اینکه از ایشون می خوام پیامشون رو که به سفارش طنز من نوشتن بردارند و مطلب خودشون رو بگذارند و باز همچنین ممنونم که به کلیات پایبندند.
اما یک نکته ای. خیلی مشتاقم به شما دوستانم اطلاع بدم که به زودی یک پست با عنوان "معما " خواهم گذاشت. این کار به این دلیله که در پست آخرم که در ماندگارترین گذاشتم و هدفم طرح معما نبوده بعضی از دوستان با بزرگ کردن این موضوع در دیدگاه ها اون رو به سمت یک معما حرکت دادند و نشان دادند قصد سو استفاده
از این موضوع دارند. نه اصلا منظورم مسعود نیست
. و در پایان هم لقب شوالیه باهوش رو به خودشون دادند.
( البته کارشون - بخوانید کارش- بد نبود. )
در هر حال، برای اینکه به ما نیز ثابت شود که چند مرد حلاجند معمایی طرح خواهیم کرد. از دوستان دیگر نیز دعوت به عمل می آید تا آن موقع به خوردن هویج و بادام و کشمش بپردازند تا موجب تقویت هوش گردد.
البته باز هم از همان بعضی ها به خاطر کمک به من در این وبلاگ متشکرم.
خاطره ای هم که قرار بود در مورد بعضی ها
بنویسم، در حال نوشته شدن است. ان شالله در پست بعدی.
نوشته شده توسط سید مهدي موسوی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 18:36 موضوع خاطره | لینک ثابت
درباره وبلاگ

مهدی:
سلام.
به وبلاگ خودتون خوش اومدید. در این وبلاگ قصد داریم موضوعاتی را بگوییم که برایمان مهم است و به آن فکر می کنیم. در کنار هم هستیم تا دنیا را بهتر ببینیم.
مسعود:
دنیا همه هیچو مال دنیا همه هیچ. ای هیچ برای هیچ در هیچ مبیچ.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
ماندگارترین
داستانهای کودک درون
الهی گاهی نگاهی...
سنگ صبورم خداست...
یک فنجان چای
ایستگاه شماره 7
جنون واژه ها
شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود
ستاره سها
دهکده احساس
مديريت وبلاگ
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
طراح قالب
POWERED BY